شكوفه بادام
كه قلبهاشان را بسان دو شكوفه بادام
بر شاخه تكيده آذر آويختند،
زمستان را باور نداشتند
وگرنه،
از ميان تذهيبهاي سحرآميز دفتري مفقود در خرابه هاي نيشابور،
هرگز به عصر آهن و سيمان
گام نمي نهادند.
بدون شرح
كه قلبهاشان را بسان دو شكوفه بادام
بر شاخه تكيده آذر آويختند،
زمستان را باور نداشتند
وگرنه،
از ميان تذهيبهاي سحرآميز دفتري مفقود در خرابه هاي نيشابور،
هرگز به عصر آهن و سيمان
گام نمي نهادند.
سحرگاه در شهر
از تنديس كراهت پرده برداشتند،
بوزينگان غريو شادي سر دادند،
انسانها نيز به اجبار.
در شهر زني آبله روي،
بر چهره دلبران چنگ انداخته بود،
و بوزينگانش ونوس مي ناميدند،
انسانها نيز به اجبار.
در آستان سپيده دمان ايستاده ام،
تا آفتاب را كه بر گرده سنگي كوهساران مي گسترد
به حكايت شانه هاي عريانت،
شرمگين كنم
و ابرهاي بارانزا را
با تفسير گيسوانت
كه بر گونه هاي بر افروخته مي افشاني.
در هيچ خط اين شعر استعاره نيست،
و نه رمزي كه تعبيرش توان كرد،
و نه تعبيري كه آسماني باشد.
تمام اين شعر وصف اندام زميني تواست،
بانوي من
و سينه هايت
كه فرشتگان بال بر آن سائيده اند
تا به سايه سار طوبي مشرف شوند.
مرا اما طوبي،
سايه سار نگاه تواست،
آندم كه سر بر شانه هايت مي گذارم
و ديدگانم را از نگاهت بر نمي گيرم.
كه مرثيتي است تدفين عشق را.
شرح كينه توزي دل است
بر خاك سرد تيره،
كه پيكري اثيري را
در آغوش مي كشد.
پيكري كه سينه هاي باكره اش،
توجيه مردي ام بود
و بر ناف سپيدش،
راز كائنات.
بانويي كه ناز او را،
سياره هاي مدهوش،
بر مداري بسته و پايدار كشيده اند.
بانوي من!
اين شعر مرثيتي است عشق را،
كه غزلي عاشقانه نيست.